تنهایم و تنهایم
در شهر نفسهایم
یک سنگ هزاران مرد
یک مرد هزاران ننگ
فریاد زدم بسیار
یک سنگ نشد بیدار
آنقدر زدم فریاد
تا آنکه شدم بیمار
آهسته و آهسته
بر خاک نشستم من
سنگی شده ام اکنون
ناچار به خاموشی
مطلب 13 از 16مطلب قبل | مطلب بعد